ميرزا خانلرخان
77
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
و خالوى مرحوم حاجى ملا هادى است . الان هم سيد تاريخ بيهقى را مطالعه مىكند و من روزنامه مىنويسم . روز شنبهء بيست و هفتم . صبح زود برخاسته ، اول فرستادم پيش مكارى كه مال بنه را بيآرند ، باز نداد . برحسب وعده ، شب رفتم خدمت شاهزاده . حاكم زود از اندرون بيرون آمد . خيلى اظهار لطف كرد . چاى خواست ، آوردند . قهوه آوردند . فراش فرستاد مالهاى بنه را بردند ، بنه را بار كردند ، راه انداختند . اما مكارى پدرسوخته هيچ آدمى با مالهايش نفرستاد كه در راه متوجه شود . به قدر سه ساعت در منزل شاهزاده ماندم . از هرقبيل صحبت كرد . از ايالت خراسان و عباسقلى خان رئيس تلگراف زياد شكايت كرد . وعده خواست كه در مراجعت دو سه شب مهمان ايشان باشم . ساعت پنج از دسته گذشته ، شاهزاده مرا وداع كرده ، روانه شدم . در يك فرسخى شهر به حاجى خان و آدمها رسيدم . سه ساعت و نيم به غروب مانده ، در قريهء رباط كه چهار فرسخ تا سبزوار ، و دو فرسخ تا « زعفرانى » است نهار چلو و قرمهسبزى و گوشت كوبيده با حاجى خان خورده ، روانه شديم . در راه اسمعيل خان برادرزادهء آقا بيگلر عشقآبادى كه از آقايان و نجباى نيشابورند ملحق شده ، گفت : رفته بودم سبزوار قيمت پنبه از شخصى طلب داشتم ، گرفتم . حالا به خانه مىروم . بعد از صحبت ، آشنا درآمديم گفتگو از كلهجوش شد ، وعده خواست كه فردا در دو فرسخى كه مزرعهاى از آنها واقع است ، به كلهجوش مهمان او باشم . يك ساعت به غروب مانده ، به رباط زعفرانى رسيدم . اسمعيل خان خداحافظ كرده ، رفت . ما منزل كرديم . گفتند ، اين منزل هندوانهء خوب دارد . يك دانه آوردند ، دو من بود ، به دو عباسى خريدم . با حاجى خان خورديم ، بد نبود تعريفى هم نداشت . الان كه دو ساعت از شب گذشته است ، نشستهايم در كنار آتش ، در سكوى . طويله پر است از اسب و قاطر و اولاغ و شترهاى حامل قورخانه .